اهل دانشگاه
اهل دانشگاه
روزگارم خوش نیست
كارت تغذيه ايي دارم
خرده هوشي
سرسوزن ذوقي
اهل دانشگاهم پیشه ا م گپ زدن است
گاه گاهی می نویسم تمرين
می سپارم به استاد
تا دهد نمره ي بیست
دلمان زنده شود
چه خیالی چه خیالی می دانم
گپ زدن بیهوده است
خوب می دانم دانشم بیهوده است!
اوووستاد از من پرسید
چقدر نمره زمن میخواهی
من از او پرسیدم
دل خوش سیری چند ...؟
اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
جزوه از پنجره ها میگیرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خواب است
خوب یادم هست
كه دبيرستان، باغ آزادی بود
درس بی کرنش می خواندیم
نمره بی خواهش می آوردیم
تا معلم پارازیت می انداخت
همه غش می کردیم
وکلاسي كه چقدر زیبا بود
و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل یک بازی بود
کم کمک دور شديم از آنجا
بار خود را بستيم
و سرانجام شدم دانشجو
چیزها دیدم در دانشگاه
من گدایی دیدم در آخر ترم
در به در می گشت
یک نمره قبولی می خواست.
من کسی را دیدم
از بر نمره ده
دم دانشکده پشتک می زد
من نمی خندم اگر دوست من می افتد
و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد
و نمي گريم اگر دستها ميشكنند
من در این دانشگاه
در سراشیب کسالت هستم
خوب می دانم استاد
کی کوئیز می گیرد
برگه حذف کجاست
سایت و رایانه ي آن مال من است
سلف ، کلاس و خوابگاه از آن من است
ما بدانیم اگر سلف نباشد
همگی میمیریم
و بدانيم اگر جيره نباشد
همگي نابوديم
و اگر حذف نباشد
همگی مشروطیم
پس نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نبود
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا
کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها
كار مانيست بررسي يا...ها
کار ما شاید اینست که در دبیرخانه
پی اصلاح خطاهاي معارف برویم
تا مگر نمره ي دو ،بيست شود
اهل دانشگاهم
رشته ام علافی ست
جیب هایم خالی ست
پشت ب كاري دارم ناب
دوستانی همه از دم ناباب
و استادي كه مرا كرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب می فهمم سهم آینده ي من بی کاریست
من نمی دانم که چرا می گویند مرد تاجر خوب است و مهندس بی کار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
((چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید))
باید از آدم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم!
کار ما نیست شناسایی هردمبیلی!
کار ما نیست جواب غلطی تحمیلی!
کار ما شاید این است
که مدرک در دست
فرم بی گاری هر كلينيك بی پیکر را پر بکنیم
برگرفته از:شاهنامه ی بهزیستی